• قصه کودکانه جک و لوبیای سحرآمیز

        یک مردکشاورزی بود که خیلی فقیر بود. این مرد کشاورز یک پسر خیلی تنبل به نام جک داشت. یکی از روزای خوب خدا، این مرد کشاورز کوله بار سفر خودش رو میبنده و پیش خدا میره. جک با مادرش تنها میشن. مادرش برای اینکه بتونه خرج خوراک خونه را تامین کنه یک گاو داشته که هر