با ما همراه باشید

فرهنگی و هنری

«باغبان مهربان رفت!»

منتشر شده

در

«باغبان مهربان رفت!»

سفارت کبرای جمهوری اسلامی افغانستان مقیم تهران، رییس حوزه هنری، مدیرکل مرکز آفرینش‌های ادبی حوزه هنری، موسسه فرهنگی درّ دری، کانون ادبی کلمه و رییس سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی در پیام‌هایی جداگانه درگذشت محمدسرور رجایی را تسلیت گفتند.

به گزارش ایسنا،  کرونا باز هم در خیل قربانیانش یک نویسنده و شاعر را از پیکره زبان و ادبیات فارسی جدا کرد؛ محمدسرور رجایی شاعر، نویسنده و روزنامه‌نگار افغانستانی که در سال ۱۳۷۳ از کشور خود به ایران مهاجرت کرد و ساکن ایران شد و سال‌ها در زمینه فرهنگ و زبان و ادبیات فارسی فعالیت کرد. او هفتم مردادماه ۱۴۰۰ در سن ۵۲سالگی بر اثر کرونا از دنیا رفت.

در پی درگذشت محمدسرور رجایی،  پیام‌های تسلیتی از طرف سیدعباس صالحی، وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی، خانه کتاب و ادبیات ایران و علیرضا مختارپور، دبیرکل نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور منتشر شد.

همچنین سفارت کبرای جمهوری اسلامی افغانستان مقیم تهران، رییس حوزه هنری، مدیرکل مرکز آفرینش‌های ادبی حوزه هنری، موسسه فرهنگی درّ دری، کانون ادبی کلمه و رییس سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی در پیام‌هایی جداگانه درگذشت این چهره فرهنگی را تسلیت گفتند.

در پیام تسلیت سفارت کبرای افغانستان آمده است:

“پیام تسلیت!
با تاثر و تاسف اطلاع حاصل نمودیم که استاد محمد سرور رجائی، شاعر، نویسنده و یکتن از چهره‌های شناخته‌شده فرهنگی مهاجرین افغان در جمهوری اسلامی ایران به اثر ابتلا به بیماری کرونا دنیای فانی را وداع گفتند.

انالله و اناالیه راجعون
سفارت کبرای جمهوری اسلامی افغانستان مقیم تهران، درگذشت آقای رجائی را یک ضایعه جبران‌ناپذیر بر پیکر فرهنگ و ادبیات افغانستان دانسته، برای آن مرحوم بهشت برین و برای بازماندگان‌شان صبر جمیل استدعا می‌نماید.

***
د خواخوږۍ او ډاډګېرنې پیغام!
په ډېرې خواشینۍ سره خبر شوو، چې د افغان کډالو فرهنګی څېره، نامتو شاعر او لیکوال، استاد محمد سرور رجایی په اېران اسلامی جمهوریت کې د کرونا ناروغۍ له امله له فانی نړۍ سترګې پټې کړې.
انالله وانا الیه راجعون
په تهران کې د افغانستان اسلامی جمهوریت لوی سفارت، د ارواښاد رجایی مړینه د افغانستان کلتور او ادبیاتو لپاره ستره ضایعه ګڼی. د ستر څښتن تعالی په دربار کې ارواښاد ته فردوس جنت؛ کورنۍ، دوستانو او خواخوږو ته یې د زغم او صبر هیله کوی.”

عباس محمدی، مدیرکل مرکز آفرینش‌های ادبی حوزه هنری نیز در پیامی درگذشت این شاعر و نویسنده را تسلیت گفته است: “درگذشت او را به خانواده گرامی‌اش و به جامعه فرهنگی افغانستان و ایران تسلیت می‌گویم و امیدوارم در این روز عزیز مهمان سفره مولا باشد و عیدی‌اش را از دست مولا بگیرد.
خبر درگذشت شاعر ارجمند محمدسرور رجایی همکار مرکز آفرینش‌های ادبی بسیار ملال‌انگیز بود و موجبات تألم و تأثر اهالی شعر و ادبیات بویژه دوستداران ادبیات افغانستان را فراهم آورد.
محمدسرور رجایی شاعری بی‌مدعا، فرزانه‌ای تلاشگر و از پیشکسوتان گرانمایه شعر افغانستان بود که بی‌دریغ برای تعالی زبان فارسی مجاهدانه می‌کوشید.
مرکز آفرینش‌های ادبی حوزه هنری، درگذشت این شاعر فرهیخته را به اهالی شعر و ادبیات به‌ویژه دوستداران و اهالی شعر و ادبیات افغانستان و خانواده محترم ایشان، تسلیت عرض می‌کند و برای آن مرحوم بهره‌مندی از خوان رحمت الهی، و برای بازماندگان، دوستان و علاقه‌مندان آن عزیز سفرکرده، صبر و شکیبایی مسئلت دارد.”

پیام تسلیت محمدمهدی دادمان، رییس حوزه هنری نیز به این شرح است:

“إِنَّا لِلَّٰهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ
خبر درگذشت نویسنده، پژوهشگر، شاعر و ادیب توانا، فخر افغانستان و ایران، آقای محمدسرور رجایی، خانوادۀ بزرگ و سترگ فرهنگ و هنر فارسی را عمیقاً متأثر کرد.
او میان‌دار جریان شاعران عزیز افغانستانی بود که ایران، مفتخر به میزبانی و خادمی آن‌ها است.
تلاش‌های موثر، بی‌شائبه و شبانه‌روزی استاد رجایی در حوزه هنری انقلاب اسلامی، سرچشمه خیرات و برکات بسیاری است که حتی بعد از رحلتش تداوم خواهد داشت. یقیناً فقدانش ثلمه بزرگی است.
از عمق جان رحلت برادر بزرگ و عزیز، محمدسرور رجایی را به عموم مردم افغانستان، جامعه فرهنگ و هنر ایران سرافراز، همه علاقه‌مندان زبان و ادبیات فارسی و خانواده محترم و مجاهدش تسلیت عرض می‌کنم.”

موسسه فرهنگی درّ دری هم با بازنشر شعر ابوطالب مظفری نوشته است: “چه زخمی خورده این جادوگر پیر زمان از ما

که گم می‌خواهد از روی زمین نام و نشان از ما
وطن تابوت خونین جوانان است سرتاسر
طلبکار است گویی هم زمین هم آسمان از ما
به خاک ما تو گویی جشن گلریزان تاریخ است
به هر سو بنگری افتاده نعش سروران از ما
به صنف آفرینش جمله مردودان تاریخیم
چه می‌خواهد خدا این مایه درس و امتحان از ما
به سوک دلبران رفته از سر تا قدم داغیم
چه می‌دانم که این قلب است یا آتشفشان از ما
که در بازار هستی دید این سان سود و سودا را
دو بال این ترازو خورده جان از ما،‌ جوان از ما
نصیب مردمان از قسمت عالم گل و بلبل
بهاران از شما و برگریزان از خزان از ما

کوچ ناگهانی فرهیخته ارجمند محمدسرور رجایی داغی گران بر جان‌ها نهاد. تسلیت به خانواده محترمش و همه فارسی‌زبانان. روانش مینوی باد.

موسسه فرهنگی درّ دری

دفتر فارسی‌زبانان”

کانون ادبی کلمه هم نوشته است: “باغبان مهربان رفت!

رفتن ناورانه و نابهنگام باغبان باغچه امید کودکان این سرزمین و یاور ادبیات، فرهنگ و زبان و همزبانی، شاعر، نویسنده و روزنامه‌نگار پرتلاش، معاون خانه ادبیات افغانستان، محمدسرور رجایی کام وجودمان را تلخ کرده که یارای گفتن نیست، ناگزیر برای تسلیت به همسر گرامی و فرزندان عزیز ایشان و همه دوستان، به چکامه‌ استاد ابوطالب‌مظفری پناه برده‌ایم!

چه زخمی خورده این جادوگر پیر زمان از ما

که گم می‌خواهد از روی زمین نام و نشان از ما

….

کانون ادبی کلمه درگذشت استاد رجایی را به خانواده، خانه ادبیات و جامعه ادبی تسلیت می‌گوید.”

همچنین در پیام ابوذر ابراهیمی ترکمان، رئیس سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی در پی درگذشت محمدسرور رجایی آمده است:
“بسم الله الرحمن الرحیم
انا لله و انا الیه راجعون
خبر درگذشت  مرحوم محمدسرور رجایی شاعر و ادیب فرزانه موجب تاثر و تاسف عمیق اینجانب و اهالی فرهنگ و ادب شد. آن عزیر سفرکرده عمر کوتاه اما سرشار از افتخار خود را وقف فرهنگ و ادب فارسی و در مسئولیت‌های فرهنگی، خدمات ارزنده‌ای را به زبان و ادب فارسی کرده و به عنوان نماد دوستی، مایه مباهات دو ملت ایران و افغانستان محسوب می‌شد.
اینجانب درگذشت ناگهانی آن عزیز سفرکرده را به خانواده عزادار ایشان و تمامی اهالی فرهنگ و ادب فارسی، تسلیت و تعزیت عرض کرده و از خداوند متعال علو درجات را برای آن مرحوم و صبر و اجر جزیل را برای بازماندگان‌شأن مسئلت می‌کنم.”

محمدسرور رجایی متولد سال ۱۳۴۸ در کابل بود که در سال ۱۳۷۳ به ایران مهاجرت کرد. مدیریت در خانه ادبیات افغانستان و مدیریت دفتر شعر و داستان افغانستان در حوزه هنری از جمله فعالیت‌های اوست. همچنین «گل‌های باغ کابل» (مجموعه شعر کودکان)، «در آغوش قلب‌‏ها» (مجموعه شعر و خاطره) و «از دشت لیلی تا جزیره مجنون» از جمله آثار منتشرشده او هستند.

محمدسرور رجایی سحرگاه پنج‌شنبه، هفتم مردادماه بر اثر عوارض ناشی از ابتلا به کرونا در بیمارستان میلاد تهران و در ۵۲سالگی از دنیا رفت.

پیکر این شاعر و نویسنده افغانستانی روز جمعه (۸ مردادماه) در قطعه ۲۹ بهشت‌زهرای تهران به خاک سپرده می‌شود.

ادامه مطلب
برای افزودن دیدگاه کلیک کنید

یک پاسخ بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

فرهنگی و هنری

قصه کودکانه جک و لوبیای سحرآمیز

منتشر شده

در

توسط

 

 

یک مردکشاورزی بود که خیلی فقیر بوداین مرد کشاورز یک پسر خیلی تنبل به نام جک داشتیکی از روزای خوب خدا، این مرد کشاورز کوله بار سفر خودش رو میبنده و پیش خدا میره.

جک با مادرش تنها میشنمادرش برای اینکه بتونه خرج خوراک خونه را تامین کنه یک گاو داشته که هر روز شیر آن گاو رو میدوشیده و شیر گاو رو میفروخته.

اما بازم یکی از روزای خوب خدا گاو قصه ما شیرش خشک میشهمادر جک بهش میگه برو بازار و گاو رو بفروش و باهاش چندتا دانه بخرتا دانه ها رو بکاریم و بفروشیم تا بتونیم برای خودمون غذا بخریم.

 

بیشتر بخوانیدقصه های کودکانه

 

جک قبول میکنه و به بازار میره سر راه به یک پیرمردی برخورد میکنه به پیرمرد میگه من میخوام این گاو رو بفروشیم.

 

چه قدر به من سکه میدیپیرمرد نگاهی به گاو میکنه ومیگه من گاوت رو میخرم اما بهت سکه نمیدم، به جاش چندتا لوبیای سحرآمیز میدم که بکاری تا صبح که بلند شدی ببینی که لوبیا قد کشیده و به آسمون رفتهجک قبول میکنه و گاو رو با لوبیای سحرآمیز پیرمرد عوض میکنه.

جک وقتی به خونه برمیگرده مادرش کلی دعواش میکنه و میگه مگه من نگفتم بری و گاو رو بفروشی و به جاش دونه بخری که بکاریممگه آخه ما دانه لوبیای سحرآمیز داریمجک ناراحت میشه اما میره تو باغچه و لوبیاهای سحرآمیز رو میکاره.

 

 

صبح که جک از خواب بلند میشه با تعجب نگاه میکنه و میبینه که لوبیا به قدری بلند شده که تا ابرها بالا رفتهجک از ساقه لوبیا می ره بالا تا به ابرها میرسه.

با کمال تعجب به یک قصر خیلی بزرگ می رسهبه آرامی میره و در قصر رو میزنهیک زن با یک هیکل خیلی بزرگ در قصر رو باز میکنه.

جک به زن میگه که میشه به من یکم غذا بدینآن زن به جک نگاهی میاندازه و میگه به نظر میرسه که پسر خوبی باشیصبر کن تا چیزی برایت بیارم.
 
 
جک خیلی آروم وارد آشپزخانه میشهصدای تامپ تامپ به گوشش میرسهاز ترس میره داخل بخاری و خودش را قایم میکنه.

 

یک مرد درشت هیکل وارد آشپزخانه میشه و به زن میگهخانم بوی انسان میاد اینجازن میگه نه انسان کجا بودشاید بوی پس ماندههای گوشت دیروزه.

 

بیشتر بخوانیدکتاب کودک موشیما

 

مرد قانع میشه و میگه زن پس یک چیزی بده بخوریمزن هم یک بشقاب از غذایی که درست کرده بود رو میده به مردمرد درشت هیکل بعد از اینکه غذاش تموم میشه، همونجایی که نشسته بوده شروع به شمردن کیسههای طلایی میکنه که اون روز دزدیده بوده.

 

همانطور که داشته کیسههای طلا رو میشمرده، خوابش میبره

جک به سرعت از بخاری میاد بیرون و یکی از کیسههای طلایی که آن مرد غول پیکر دزدیده بوده رو برمیداره و از ساقه لوبیای سحرآمیز میاد پایین.

جک و مادرش مدتهای زیادی رو با اون طلاها میگذروننوقتی که سکهها تمام میشه، جک دوباره از ساقه لوبیای سحرآمیز میره بالا.

دوباره میره پیش زن غول پیکرآن زن هم کمی شیر و نان بهش میدهدوباره صدای تامپ، تامپدوباره جک از ترس میره توی لوله بخاریمرد غول پیکر ایندفعه با یک مرغ وارد آشپزخانه میشه.

 

مرغ رو روی میز میزاره و بهش دستور میده تا یک تخم طلا براش بزارهمرغ هم به دستورش گوش میکنه و یک تخم طلا برای مرد غول پیکر میزاره

 

مرد غول پیکر دوباره خوابش میبرهجک از بخاری میاد بیرون و به مرغ میگه که برای اونم یک تخم طلا بزارهمرغ هم به دستور جک یک تخم طلا میزاره

جک دوباره از ساقه پایین میاد و پیش مادرش میرهمادرش میگه من میترسم جک لطفا دیگه از لوبیای سحرآمیز بالا نرو.

 

 

اما چند روز بعد دوباره جک از لوبیای سحرآمیز بالا میرهدوباره همون زن رو میبینه و زن هم بهش شیر و نان میدهتامپ تامپ، غول مرد وارد آشپزخانه میشه.

 

دوباره مرغ رو روی میز میزاره و بهش دستور میده که براش یک تخم طلا بزارهدوباره غول مرد میخوابهجک تصمیم میگیره که مرغ رو بدزده و از ساقه لوبیا بره پایین.

 

اما موقع دزدیدن مرغ، مرغ داد میزنه و غول مرد رو از خواب بیدار میکنهمرغ دادزنان میگه ارباب من رو دارن میدزدنجک با سرعت زیاد به سمت لوبیا میره و از ساقه پایین میره.

غول هم به دنبالش از ساقه پایین میرهاما جک یک تبر بر میدارده و ساقه لوبیا رو با تبر میزنه.

دیگه هر روز مرغ برای جک و مادرش تخم طلا میزاشته و دیگه جک و مادرش زندگی فقیرانه ایی نداشتن.

 

منبعقصه جک و لوبیای سحر آمیز در موشیما

   

 

ادامه مطلب

فرهنگی و هنری

موزه هنرهای معاصر تهران تعطیل شد

منتشر شده

در

توسط

عکس آرشیوی است

موزه هنرهای معاصر تهران به دلیل آنچه «فضاسازی و آماده‌سازی نمایشگاه‌ جدید» عنوان شده است، تعطیل می‌شود.

 با پایان یافتن نمایشگاه‌های «مروری بر آثار مهدی سحابی» و «نهان بر عیان»، انتظار می رود موزه هنرهای معاصر تهران میزبان دو نمایشگاه جدید شود. به همین منظور و برای فضاسازی نمایشگاه‌های بعدی، اعلام شده است که این موزه تا تاریخ ۲۱ دی ماه تعطیل خواهد بود.

از طرفی احتمال می رود شیوع گونه‌ی جدید ویروس کرونا در کشور و تصمیم گیری های جدید برای بسیاری از فعالیت‌های جمعی، موزه هنرهای معاصر را مانند ماه های گذشته به سرنوشتِ تعطیلی طولانی مدت تر دچار کند.

منبع: ايسنا

ادامه مطلب

فرهنگی و هنری

چرا خیابانی به نام منوچهر نوذری نشد یا یک تندیس از او نساختند؟

منتشر شده

در

توسط

چرا خیابانی به نام منوچهر نوذری نشد یا یک تندیس از او نساختند؟

منوچهر آذری همزمان با شانزدهمین سالروز درگذشت زنده‌یاد منوچهر نوذری از همکاری‌اش در برنامه رادیویی به یادماندنی «صبح جمعه با شما» گفت و از همکاری با این هنرمند فقید و دیگر هنرمندان قدیمی یاد کرد.

منوچهر آذری در گفت‌وگویی با ایسنا، با بیان اینکه زنده‌یاد منوچهر آذری تافته‌ی جدا بافته بود، گفت: او هنرمندی بسیار خوش ذوق بود. در بداهه و تداعی معانی، بسیار عالی بود. در دوبله بی‌نظیر بود، در رادیو بی‌نظیر بود، در تلویزیون و سینما بی‌نظیر بود. او فیلمساز و کارگردان بود. تئاتر بازی می‌کرد که کِیف می‌کردی. هنرمندی بود که تا الانی که ما می‌بینیم، لنگه‌اش را پیدا نکرده‌ایم. او جایگزین ندارد.

آذری در ادامه اینچنین گفت: شما برای اینکه یک دانشمند، یک نخبه، یک معلم و یک گزارشگر بگردی و پیدا کنی که واقعا درست باشد، باید سال‌ها صبر کنی تا مادر بزاید و دورانش بگذرد تا بشود نوذری. اسم و یاد منوچهر نوذری بله که خوب است اما چرا یک تندیس از او درست نکردند؟ چرا یک خیابان به نامش نکردند؟ چرا یک تمبر از او نزدند؟

آذری از همکاری‌اش با مرحوم نوذری در «صبح جمعه با شما» یاد کرد و گفت: ما در آن زمان که «صبح جمعه با شما» خیلی گرفته بود با هم همکاری داشتتیم. آقای نوذری که همان تیپ معروف «آقای ملون» و تیپ‌های دیگری را هم داشتند. آقای شیشه‌گران، آقای توکل و خود من بودیم، آقای جاویدنیا، آقای بیوک میرزایی، مهران امامیه و همچنین از دوبلورها آقای اکبر منانی، آقای ربیعی، افضلی و حتی جناب آقای منوچهر اسماعیلی بود. زمانی مردم رادیو گوش می‌دادند و کار خوب نوشته می‌شد. آقای شیشه‌گران خوب می‌نوشتند و همچنین حضور آقای سعید توکل.

به گزارش ایسنا، منوچهر نوذری کار خود در تلویزیون را در برنامه‌ای به نام «هزار برگ، هزار رنگ» که کاری از گروه کودک و نوجوان شبکه اول بود، آغاز کرد. تهیه‌کننده‌ این برنامه مهناز میرجهانگیری و کارگردان هنری آن حسین فردرو بود. مرحوم نوذری در اواخر عمرش مدتی هم اجرای برنامه‌ «صندلی داغ» را بر عهده گرفت؛ از آخرین کارهای او هم می‌توان به برنامه‌ای رادیویی با عنوان «پنج‌شنبه شنیدنی» اشاره کرد.

این هنرمند فعالیت خود در عرصه‌ی سینما را در سال ۱۳۳۸ با فیلم‌هایی مانند «امیر ارسلان نامدار» آغاز کرد و در ادامه در فیلم‌های «گوهر شب چراغ»، «خیالاتی»، «کوچه‌ اقاقیا»، «عصای پیر»، «باجناق‌ها»، «چند می‌گیری گریه کنی» و «تهران ساعت بیست» به ایفای نقش پرداخت.

او از اواسط مهر ماه ۸۴ به دلیل عوارض قلبی، کلیوی و دیابت بین خانه و بیمارستان در رفت‌ و آمد بود. از اویل آذر ماه به دنبال عفونت کلیوی در بخش دیالیز بیمارستان مدرس بستری شد و سپس ۱۶ آذر ۸۴ در سن ۶۹ سالگی درگذشت.

 

ادامه مطلب
تبلیغات

برترین ها